تبلیغات
عربی دبیرستان - مطالب لبخند وحکایت

الحکایات

حکایت ۱

قالَ الطِّفلُ لِوالِدِهِ متعجِّباً: « عجباً مِن والِدِ صدیقی! »

كَمْ‌ هو بخیل!؟ أقامَ الدُّنیا عِندَما اِبتَلَعَ صَدیقى درهماً.»

كودك با تعجّب به پدرش گفت: از پدر دوستم تعجّب می كنم.

چقدر خسیس است!؟ دنیا را به هم ریخت وقتی دوستم یك سكّه یك درهمی بلعید.»

حکایت ۲

قالَت الوالدةُ‌ لِطَفلَتِها:

« اِذهَبـى إلی ساحةِ المنزل و ﭐنْظُرى هل السَّماءُ صافیةٌ أم غائمةٌ؟

ذَهَبَت الطفلةُ ثُمَّ رَجَعَت و قالَتْ:

« آسفة یا والدتى، لِأنَّنـى ما قَدَرْتُ أنْ أنظُرَ إلی السَّماءِ؛ لِأنَّ المَطَرَ كانَ شدیداً.»

مادر به دختر كوچكش گفت:

« به حیاط خانه برو و ببین آسمان صاف است یا ابری؟

كودك رفت ، سپس برگشت و گفت:

«متأسفم مادر، چون من نتوانستم به آسمان نگاه كنم.آخر باران شدید بود».

حکایت ۳

قالَ الطَّبیبُ لِلمریض:

« یَجِبُ عَلَیكَ أنْ تأكُلَ الفاكِهَةِ بِقِشرِها. لِأنَّ قِشرَ الفاكهة مفیدٌ.»

قال المریض: « حَسَناً ، سَأفعَلُ ذلك.»

سَألَ الطبیبُ: <و الآن. قُلْ لـﻰ أﻯَّ فاكهـﺔٍ تُحِبُّ ؟>

فأجابَ المریض:< الموز و الرَّقّـﻰ.>

پزشك به بیمار گفت:

< باید میوه را با پوستش بخوری. چون پوست میوه مفید است.>

مریض گفت: <بسیار خوب، این كار را انجام خواهم داد.>

پزشك سؤال كرد: « حالا به من بگو چه میوه ای دوست داری؟»

مریض جواب داد: « موز و هندوانه»

حکایت ۴

المعلِّم: ما هوَ جمعُ « الشَّجَرَة».؟

التلمیذ: « الغابة» یا استاذ.

معلّم : جمع درخت چه می شود؟

دانش آموز: جنگل، استاد.

حکایت ۵

قالَ السَّجانُ لِلمُجرمِ الّذى كانَ قَد دَخَلَ السِّجْنَ جدیداً:

« هذا السِّجنُ،‌سِجْنٌ مثالـىٌّ. نحن نَستَخدِمُ السُّجَناءَ فِى نَفْسِ الشُّغلِ الّذى كانوا مشغولینَ بِهِ قَبلَ دُخولِهِم فِى السِّجْنِ، ماذا كانتَ مِهْنَتُكَ فِى الماضى؟»

أجابَ السَّجینُ بِتَبَسُّمٍ:

« كُنتُ حارساً جَنبَ مَدْخَلِ بِناءٍ.»

زندانبان به جنایتكاری كه به تازگی وارد زندان شده بود گفت:

« این زندان، یك زندان نمونه است. ما زندانیان را در همان شغلی به كار می گیریم كه قبل از ورودشان به زندان به آن مشغول بودند. شغل تو در گذشته چه بوده؟»

زندانی با لبخند جواب داد:

« نگهبانِ درِ ورودیِ یك ساختمان بودم.»

حکایت۶

تَعِبَت الاُمُّ مِن أعمالِ المنزل. فَذَهَبَتْ إلی غُرفَتِها لِلاستراحة.

فَجأةً صاحَ ولدُهُ:

«ماما، اُریدُ كَأساً مِنَ الماءِ البارِد.»

قالتَ الأمُّ : «أنا تَعِبَةٌ. اِذْهَبْ و ﭐشرَب الماء بِنَفسِكَ.»

صاحَ الوَلَدُ مَرَّةً اُخرَی: « اُریدُ الماءَ.»

فَقالَت الاُمُّ: « اِشْرَبْ بِنَفْسِك و إلّا أضرِبُكَ.»

بَعدَ قلیلٍ قال الوَلَد: « ماما، عِندَما جِئتِ لِضَربـى؛ اُحْضُرى كَأساً مِنَ الماءِ البارد.»

مادر از كارهای خانه خسته شد.

پس برای استراحت به اتاقش رفت.

ناگهان پسرش فریاد زد: «مامان،‌ یك لیوان آب سرد می خواهم.»

مادر گفت:‌من خسته ام. برو خودت آب بنوش.»

پسر بار دیگر فریاد زد: «آب می خواهم.»

مادر گفت: « خودت آب بنوش و گرنه تو را می زنم.»

بعد از مدّت كمی پسر گفت: « مامان، وقتی برای زدنم آمدی، یك لیوان آب سرد هم بیاور.»

حکایت ۷

قالَت الزوجةُ لِلطَّبیب: « زَوجى یَتَكَلَّمُ و هوَ نائمٌ فـى اللَّیل. ماذا أفعَلُ ؟

أجابَ الطَّبیبُ: «أعْطیهِ فُرصةً لِیَتَكَلَّمَ فـى‌النَّهار.»

زن به پزشك گفت: « همسرم شب در حالی كه خواب است حرف می زند. چه كار كنم؟

پزشك جواب داد: « به او فرصتی بده تا در روز حرف بزند.»

حکایت ۸

قالَت الوالِدةُ لِابنهِا: « إذا تَضرِبُ القِطَّةَ؛ سَأضرِبُكَ و إذا تَجُرُّ اُذُنَها؛ أجُرُّ اُذُنَكَ.»

فَقالَ الابنُ: « و إذا أجُرُّ ذَیلَها؛ ماذا تَفعَلینَ؟.

مادر به پسرش گفت: « اگر (هر گاه) گربه را بزنی؛ تو را خواهم زد و اگر گوشش را بكشی؛ گوشَت را می كشم.»

پسر گفت: « و اگر دمش را بكشم؛ چه كار می كنی؟»

حکایت ۹

الكَذّابُ الأوّلُ: « عِندى بِناءٌ مِن مِائةِ طابِقٍ! الطّابِقُ المِائةٌ فَوقَ السَّحاب!»

الكذّابُ الثّانـى: « هذا أمرٌ بَسیطٌ. عِندى حمارٌ كبیرٌ؛ أرجُلُهُ عَلَی الأرضِ و رأسُهُ فـى‌ السَّحاب! »

الكذّابُ الأوّل: وَ كَیفَ تركَبُ عَلی هذا الحِمار؟»

الكذّابُ الثّانـى: « أذهَبُ فَوقَ سَطحِ بِنائكَ.»

یز ساده ای است . الاغ بزرگی دارم كه پاهایش روز زمین و سرش در ابر است.

دروغگوی اوّل: « و چگونه روی این الاغدروغگوی اوّل: ساختمانی صد طبقه دارم كه طبقه صدم بالای ابر است.

دروغگوی دوم: این چ سوار می شوی؟ »

دروغگوی دوم: « روی بام ساختمانت می روم.»

حکایت ۱۰

اِلتَقَی رَجُلٌ نحیفٌ بِرَجُلٍ سَمینٍ.

فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمینُ و قالَ لَهُ ضاحِكاً:

«النّاسُ یقولون فـى‌البلاد مَجاعة.»

فقالَ النَّحیفُ :‌« نَعَم و یقولون إنّكَ سَبَبُ المجاعة.»

مرد لاغری به مرد چاقی برخورد كرد .

مرد چاق پیشدستی كرد و با خنده به او گفت:

« مردم می گویند در كشور قحطی شده است.»

مرد لاغر گفت: « بله و می گویند كه تو علّت قحطی هستی.»

حکایت ۱۱

الطفل : هل لک أسنان یا جدّی ؟

   الجدّ : لا ، یا ولدی .

   الطفل : إذن ، اِحتَفِظْ لی بهذه التفّاحة حتی الغدّ

حکایت ۱۲

  سأل المعلمُ التلمیذَ :  اذا کان فی جیبک عشرون دیناراً ضاعت منک عشرةُ دنانیر .فماذا فی جیبک؟

  أجاب التلمیذ : فی جیبی ثقبٌ 

حکایت ۱۳

سألتِ الأُمُّ ولدَها و هی غاضبة : مَن کسر زجاجَ النافذة

أجاب الطفل : القطّة یا أمّاه ، لقد اختفتْ بسرعة عندما غذفتُها بحجرٍ .





موضوع: لبخند وحکایت،
[ جمعه 11 فروردین 1391 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

لبخند

الابتسامةُ :لبخند 1

اِلتَقَی رَجُلٌ نحیفٌ بِرَجُلٍ سَمینٍ. مرد لاغری به مرد چاقی برخورد كرد .

فبادَرَهُ الرَّجُلُ السَّمینُ و قالَ لَهُ ضاحِكاً: مرد چاق پیشدستی كرد و با خنده به او گفت:

النّاسُ یقولون فـى‌البلاد مَجاعة. مردم می گویند در كشور قحطی شده است.

فقالَ النَّحیفُ :‌ نَعَم و یقولون إنّكَ سَبَبُ المجاعة.

مرد لاغر گفت: بله و می گویند كه تو علّت قحطی هستی.

الابتسامةُ :لبخند 2

الأب: كُنتَ تقولُ ﻟﻰ دائماً إنَّكَ طالِع الاوّل ﻓﻰ المدرسة. فكَیفَ ساقِطٌ ﻓﻰ الامتحانات؟!

پدر: همیشه به من می گفتی كه در مدرسه اوّل شده ای. پس چطور در امتحانات قبول نشده ای؟!

الابن : كُنتُ أطلَعُ الاوّل ﻓﻰ الخروج مِن بابِ المدرسة.پسر: نفر اوّل در بیرون رفتن از در مدرسه بودم.

الابتسامةُ :لبخند   3

مأمور القطار: محفظتُك كبیرةٌ عَلَیها تذكرةٌ . مأمور قطار : كیف شما بزرگ است باید یك بلیت برایش بدهی.

المسافر: اُخرُجْ یا وَلَدى حتّی أدفَعَ نِصفَ تذكرة.مسافر : پسرم بیا بیرون تا بلیت نیم بها بدهم.

الابتسامةُ : لبخند 4

الضّابِط: أأنتَ الّذى سَرَقتَ سیّارةً؟ افسر : آیا تو همان كسی هستی كه اتومبیلی را دزدیده؟

اللِّص: طبعاً ، لا . فَتِّشْنـﻰ إذا لا تُصَدِّقُ. دزد: البتّه كه نه. اگر باور نمی كنی؛ مرا بگرد.

الابتسامةُ : لبخند 5

خَمسةُ أشخاص: (پنج نفر)

دَخَلَ رَجُلٌ ساذَجٌ بِناءً عالیاً. فَرَأی لوحةً علی بابِ المِصْعَد مكتوبةً عَلَیها: خمسةُ أشخاصٍ

مردی ساده لوح وارد ساختمانی بلند شد و تابلویی را روی درِ آسانسور دید كه رویش نوشته بود: پنج نفر.

فَانْتَظَرَ جَنبَ بابِ المِصْعَد. فَتَعَجَّبَ حارسُ البِناء و سَألَهُ: پس كنار در آسانسور منتظر شد، نگهبان ساختمان تعجّب كرد . از او پرسید

 عفواً یا سیّدى، ماذا تَنتَظِرُ ؟: آقا ببخشید، منتظر چه هستی؟

فَأجابَ : أنتَظِرُ الأربَعةَ الباقینَ.و او جواب داد : منتظر چهار نفر بقیه هستم.

الابتسامةُ : لبخند 6

رعایةُ الخَنازیر:سرپرستی خوک ها

دَخَلَ «بُهلول» عَلَی « هارونَ الرشید» فقالَ لَهُ وزیرٌ ضاحِكاً عَلَیهِ: بهلول نزد هارون الرشید رفت. وزیری در حالی كه مسخره اش می كرد به او گفت

  یا بهلول! لَقَد أعْطاكَ الخلیفةُ مَنصِبَ رِعایةِ الخنازیر. فَأجابَ بهلول مُبتسماً:

 ای بهلول خلیفه به تو مقام سرپرستی خوكهارا داده. بهلول با لبخندی جواب داد:

 إذَن، اِسْمَعْ كَلامى و تَعالَ مَعى، لِأنَّكَ أوّلُ رَعایاىَ.

پس در این صورت حرفم را گوش كن و همراهم بیا؛ زیرا تو اوّلین زیردست من هستی .





موضوع: لبخند وحکایت،
[ شنبه 5 فروردین 1391 ] [ 10:01 قبل از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]

الحکایة

الحکایة(داستان)

ظل أسدٌ قویٌ یحکم الغابةَ سنواتٍ طویلةً وکانت جمیعُ الحیوانات تخافه وتطیع أوامرَه کان الأسد یحصل على طعامه بالقوة یطارد الفریسة ویهجم علیها ویفترسها بأ نیابه الحادة ولا یترکها حتى یشبع ثم تأتی الحیوانات وتأکل من بقایا طعامه.

شیری قوی سالهای طولانی بر جنگلی حکومت می کرد و همه حیوانات از او می ترسیدند و اوامرش را اطاعت می کردند ، شیر غذایش را با قدرت تمام بدست می آورد و شکار را دنبال می کرد و به ان حمله ور می شد و با چنگالهای تیزش آن را شکار می کرد و رها یش نمی کرد تا اینکه سیر می شد. سپس حیوانات دیگر می آمدند و با قیمانده غذایش را می خوردند.

کبر الأسد وصار عجوزاً ضعیفاً وذات یوم شـــَعـــَر بالمرض وأحسّ بالضعف الشدید وأصبح غیر قادر على أن یصطاد. شعر الأسدُ بالجوع وراح یفکــّر فی طریقةٍ یحصل فیها على طعامه.

شیر مسن شد و پیر و ضعیف گردید و روزی احساس بیماری کرد و ضعف شدیدی را حس نمود و به گونه ای شد که قادر به شکار کردن نبود .و احساس گرسنگی کرد و به راهی فکر می کرد که از ان طریق غذایش را بدست بیاورد

قال الأسدُ لنفسه ما زالت الحیواناتٌ. تحترمنی وتخافنی وتسمع کلامی لا ینبغی أبداً أن أظهر لها أنی أصبحتُ کبیرَ السن ضعیفاً وإلا فإنها لن تخشانی ولن تطیع أوامری لکن سأعلن عن مرضی وأبقى داخل بیتی ولا بدّ أن تحضر الحیوانات لزیارتی وبذلک سیأتینی طعامی من غیر أن أتعب نفسی فی الحصول علیه.

شیر با خود گفت هنوز حیوانات به من احترام می گذارنند و از من می ترسند و سخن مرا گوش می دهند اصلاً سزاوار نیست که به آنها ابراز کنم که پیر و ضعیف شده ام و گرنه آنها از من نخواهند ترسید و اوامرم را اطاعت نخواهند کرد ولی مریضیم را اعلام خواهم کرد و داخل خانه ام می مانم و ناچار حیوانات به عیادت من می آیند و بدین ترتیب غذایم را بدون اینکه خودم رادر راه حصول آن خسته کنم بدست خواهم آورد

قصد الأسدُ أن یعلن خبرَ مرضه للجمیع کانت الحیواناتُ تخاف غضبَ الأسد وبطشه إن هی لم تقم بالواجب لذلک سارعت الحیوانات إلى زیارته فی بیته والسؤال عنه والدعاء له بالشفاء لکن کلما دخل حیوانٌ بیتَ الأسد هجم علیه وفتک به وأکله . کان الأسد سعیداً لأنه لا یتعب فی الحصول على طعامه. فهو لم یعد قادراً على أن یطارد أیّ حیوان مهما کان بطیئاً لکن الطعام اللذیذ کان یأتی إلیه فی بیته وهو جالس لا یتحرک فیأکل منه حتى یشبع 

 شیر تصمیم گرفت که خبر بیماریش را به همه اعلام کند ؛ حیوانات از خشم و عصبانیت شیر می ترسیدند اگر به تکلیف خود عمل نمی کردند به خاطر همین حیوانات برای دیدنش و احوالپرسی و دعا برای شفایش به خانه اش شتافتند ولی هر حیوانی که داخل می شد شیر به او حمله می کرد و او را می درید و می خوردش . شیر خوشبخت بود زیرا برای بدست اوردن غذایش خسته نمیشد. او قادر به دنبال کردن هیچ حیوانی نبود هر چند که ان حیوان کند راه می رفت ولی غذای لذیذ خودش به خانه اش می آمد در حالیکه او نشسته بود و حرکت نمی کردپس از ان می خورد تا سیر می شد

وفی یوم من الأیام کان الدور على الثعلب لیزور الأسد ویسأله عن صحته ویطمئن على حاله. توجه الثعلبُ إلى بیت الأسد وهمّ بالدخول لکنه نظر إلى الأرض عند مدخل البیت وتوقف سأل الثعلب الأسد عن حاله وهو واقف فی مکانه خارج البیت أجاب الأسد ما زلت مریضاً یا صدیقی الثعلب لکن لماذا تقف بعیداً أدخل یا صدیقی لأستمتع بحدیثک الحلو وکلامک الجمیل فأجابه الثعلب لا یا صدیقی الأسد کان بودی أن أدخل بیتک لأنظر إلیک من قرب لکنی أرى آثار أقدام کثیرة تدخل بیتک ولم أرى أثر لقدم واحدة خرجت منه .

در روزی از روزها نوبت به روباه رسید که شیر را ملاقات کند و از سلامتش بپرسد و از حالش مطمئن شود روباه به خانه شیر روی آورد و تصمیم گرفت داخل شود ولی او به زمین نزد ورودی خانه نگاه کرد و ایستاد. روباه از شیر حالش را پرسید در حالیکه در جایش در خارج از خانه ایستاده بود . شیر پاسخ داد هنوز مریضم ای دوست روباهم ولی چرا دور می ایستی . داخل شو دوست من تا از سخن شیرینت استفاده کنم روباه جواب داد نه ای دوست شیر من ، شایسته دوستیمان است که داخل خانه ات شوم و تو را از نزدیک ببینم ولی من جای پاهای زیادی را می بینم که به خانه ات وارد شده اند و لی حتی یک جای پا نمی بینم که از خانه ات خارج شده باشد





موضوع: لبخند وحکایت، برچسب ها: الحکایه والابتسامه، داستان ولبخند،
[ پنجشنبه 5 بهمن 1391 ] [ 12:14 بعد از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین