تبلیغات
عربی دبیرستان - متن و ترجمه درس چهارم عربی 3 انسانی

متن و ترجمه درس چهارم عربی 3 انسانی

الدرس الرّابع: درس چهارم

إلَی الْفَجْرِ: به سوی روشنایی بامداد

"أبوالقاسم الشّابـﻰّ"

سَأعیشُ رَغْمَ الدّاءِ و الْأعداءِ كَالنَّسْرِ فَوْقَ القِمَّةِ اِلشَّمّاءِ

باوجود درد ورنج ووجود دشمنان مانندعقاب بالای قله‌ی كوه بلندزندگی خواهم كرد.

أرْنو إلَی الشَّمسِ الْمُضیئَةِ هازِئاً بِالسُّحْبِ و الْأمْطارِ و الْأنْواءِ.

به خورشید درخشان می نگرم در حالی كه ابرها و باران‌ها و تغییرات هوا را مسخره می‌كنم.

و أقولُ لِلْقَدَرِ الّذى لایَنْثَنـى عَن حَرب آمالـى بِكُلِّ بَلاءِ:

و به سرنوشتی كه از جنگ با آرزوهایم با تمام سختی و گرفتاری  تسلیم نمی‌شود، می‌گویم:

لا یُطْفِئُ اللَّهَبَ الْمُؤَجَّجَ فـى دَمى مَوجُ الأسَی و عواصفُ الأرْزاءِ.

 موج رنج و تند بادهای مصیبت‌ها در خون من زبانه‌ی آتش افروخته را خاموش نمی‌كند.

فَاهْدِمْ فُؤادى ما اسْتَطَعْتَ، فَإنّه سَیَكونُ مِثْلَ الصَّخْرةِ الصَّمّاءِ.

تا می‌توانی دلم را بشكن و نابود كن، زیرا آن همانند سنگ سخت خواهد بود.

و أعیشُ كالْجَبّارِ أرْنو دائماً لِلْفَجر، لِلْفَجر الْجَمیلِ النّائى

مانند شخص قدرتمند زندگی می‌كنم و پیوسته به روشنایی بامداد، روشنایی زیبا و دور خیره می شوم.

اَلنّورُ فـى قَلبـى و بَیْنَ جَوانِحى فَعَلامَ أخْشَی السَّیرَ فـى الظَّلْماءِ؟!

روشنایی در دل و سر تا پای وجودم هست، پس برای چه از حركت در تاریكی بترسم.

إنّى أنا النّاىُ الّذى لاتَنْتَهى أنْغامُه مادامَ فـى الأحیاءِ!

من آن نی هستم كه نغمه هایش تا وقتی كه در (میان) زندگان است،پایان نمی یابد .






موضوع: عربی 3 انسانی ، برچسب ها: متن وترجمه درس4 عربی سوم انسانی،
[ سه شنبه 19 آذر 1392 ] [ 12:01 بعد از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین