تبلیغات
عربی دبیرستان - دنباله متن و ترجمه درس7 عربی دهم

دنباله متن و ترجمه درس7 عربی دهم

نورا: هَلْ لِلدَّلافینِ أَعداءٌ؟ نورا:آیا دلفین ها دشمنانی دارند؟

اَلْاَبُ : بِالتَّأکیدِ، تَحسَبُ الدَّلافینُ سَمَكَ الْقِرْشِ عَدوّاً لَها، فَإِذا وَقَعَ نَظَرُها عَلَی سَمَکَةِ الْقِرْشِ،

پدر:قطعا،دلفین ها کوسه ماهی را برای خود یک دشمن به حساب می آورند،وهنگامی که نگاهشان به کوسه ماهی بیافتد،

تَتَجَمَّعُ بِسُرعَةٍ حَولَها، وَ تَضرِبُها بِأنُوفِهَا الْحادَّةِ وَتَقتُلُها

به سرعت اطرافش جمع می شوند،وبابینی های تیزشان آنها را می زنند وآنها را می کشند.

نورا : وَ هَل یُحِبُّ الدُّلفینُ الْإِنسانَ حَقّاً؟  نورا:وآیا درحقیقت دلفین انسان را دوست دارد؟

اَلْاَبُ : نَعَم؛ تَعالَی نَقرَأْ هذَا الْخَبَرَ فی الْانتِرنِت ... سَحَبَ تَیّارُ الْماءِ رَجُلاً إلَی الْاَعماقِ بِشِدَّةٍ،

پدر:بله،بیا این خبر را دراینترنت بخوانیم... جریان آب مردی را به شدت به اعماق(دریا) کشید،

 وَ بَعدَ نَجاتِهِ قالَ الرَّجُلُ: رَفَعَنی شَیءٌ بَغتَةً إلَی الْاَعلَی بِقوَّةٍ، ثُمَّ أَخَذَنی إلَی الشّاطِئِ

ومرد بعد از نجاتش گفت:ناگهان چیزی مرا با قدرت به سمت بالا برد،سپس مرا به ساحل کشاند

 وَ لَمّا عَزَمْتُ أنَ أشَکرُ مُنقِذی، ما وَجَدْتُ أَحَداً، وَلکِنّی رَأَیتُ دُلفیناً کَبیراً یَقفِزُ قُربی فی الْماءِ بِفَرَحٍ.وهنگامی که تصمیم گرفتم ازنجات دهنده ام تشکرکنم،کسی را نیافتم،اما دلفین بزرگی را دیدم که کنارم درآب با خوشحالی می پرید.

اَلْاُمُّ : إنَّ الْبَحرَ وَ الْاسَماكَ نِعمَةٌ عَظیمَةٌ مِنَ اللّهِ.مادر:براستی دریا وماهیها نعمت بزرگی ازجانب خداوند هستند.

قالَ رَسولُ اللّهِ(ص): رسول خدا(ص) فرمود:           

اَلنَّظَرُ فی ثَلاثَةِ اشیاءَ عِبادَةٌ :نگاه کردن برسه چیز عبادت است:

اَلنَّظَرُ فِی الْمُصحَفِ، نگاه کردن به قرآن

وَ النَّظَرُ فی وَجهِ الْوالِدَینِ، ونگاه کردن به چهره پدرومادر

وَ النَّظَرُ فِی الْبَحرِ .ونگاه کردن به دریا.



[ شنبه 5 فروردین 1396 ] [ 08:24 بعد از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین