تبلیغات
عربی دبیرستان - ابنه الجیران شعر عربی با ترجمه فارسی

ابنه الجیران شعر عربی با ترجمه فارسی

ابنه الجیران
ابن الجیران اللى هنا قصادى
پسر همسایه که اینجا منو خواسته
مش عارفة بس اعمله انا ایه
نمی دونم چکارش کنم
عمال یصفر كده وینادى
که اینطوری واسم سوت می زنه و صدام می زنه
وف اى حته یاناس بلاقیه
کدوم محله ای مردم من می تونم ببینمش
اكمن حبه فى القلب نار
عشقش در قلب من آتش بر جای گذاشت
واقف قصادى طول النهار
جلو من در تمام روز سبز می شه
كان بس مالو ومالى
پس چه بلایی سرمون اومده
یشغلنى لیه
چرا فکر منو به خودش همش مشغول می کنه
على طول یابابا یا بابا
همیشه ای بابا
باصص علیا علیا
به من نگاه می کنه یه من
یاما بالمرایا شاغلنى
یا اینقدر با آینه منو مشغول کرد
زغلل عنیا عنیا
که چشمامو با آینه می زنه
ومافیش یاعینى یاعینى
و نیست ای چشمم چشمم
حاجة بادیا ادیا
در دست من نیست (خطاب از قسمت قبل)
غیر انى احبه واسهر لحبه
بجز اینکه دوستش داشته باشم و برای عشقش هم بیداری بکشم
اعمله ایه
چکار کنم
عشان بحبه بدارى
چون دوسش دارم مدارا کنم
لیلى ونهارى نهارى
شب و روزم (را مدارا کنم)
والشوق فى قلبى یاعینى
و عشق در قلب من
بیاید فى نارى نارى
آتشم را شعله ور می کند
ما انا عارفه انه شارینى
نمی دانم او مرا خریده
وانا قلبى شارى شارى
و قلب من هم خریدار است
یانا من شقاوته یانا من حلوته یانا من عنیه
از دست قلدریش و از دست شیرینیش و از دست چشمانش
یاناس قلوله بطل هزار
ای مردم بش بگید دیگه بس کنه
لیه فى الفرندا عامل حصار
چرا بدون دلیل گیر داده
یاما بالمرایا خایلنی
یا با آینه منو می بینه




موضوع: اشعار بسیار زیبای عربی باترجمه فارسی،
[ دوشنبه 1 مهر 1392 ] [ 08:32 بعد از ظهر ] [ محمدرضا علی پور ایوری ]
ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید آن خانه لطیف است نشان هاش بگفتید از خـواجـه آن خـانـه نـشـانـی بـنـمایـیـد یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدید یک گوهر جان کو آگر از بحر خدایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید معشوق تو هـمسایـه دیـوار بـه دیـوار در بادیه سر گشته شما در چه هوایید گـر صــورت بی صــورت مـعـشـوق ببینیـد هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن خانه بـدان راه بـرفـتـید یک بار از این خانه بر این بام بر آیید ای قـوم به حـج رفـتـه کـجـایید کجـایید معشوق همین جاسـت بـیـایید بیـایید

کارم چو زلف یار پریشان و درهم است پشتم به سان ابروی دلدار پرخم است غم شربتی زخون دلم نوش کرد و گفت این شادی کسی که در این دور خرم است تنها دل منست گرفتار در غمان یا خود در این زمانه دل شادمان کم است؟ زین سان که می دهد دل من داد هر غمی انصاف ملک عالم عشقش مسلم است دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست این که همه روزه با نم است خواهی چو روز روشن دانی تو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرم است ای کاشکی میان منستی و دلبرم پیوندی این چنین که میان من و غم است "سعدی

کد حدیث

کد حدیث

اوقات شرعی

وضعیت آب و هوا

ابزار هدایت به بالای صفحه

تقویم شمسی

  • کد نمایش افراد آنلاین